تبليغاتX
کابین 371

وبسایت نوید ساجدی 

    منو حس کن توو  حضور سبز رنگم         توو  تموم لحظه هایی که ندیدی       

منو حس کن توو  سکوتی که شکسته         توو  صدایی که هنوزم نشنیدی    

و ...

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 17:56  توسط نوید ساجدی 

 اس ام اس 

 

دستانت ...

انگشتانت ...

بو میدهند !

بوی اس ام اس هایی که به او میدهی !

...

من حس میکنم ...

امواج را ... حضورش را !

هجوم اس ام اس های دروغینش را  !

...

من دلیورد های مزخرف اس ام اس های تو به او را حس میکنم !

من حالم به هم می خورد از میسد کال هایتان !

من میمیرم از امواج وقتی حامل گفت و گوی شمایند .

...

و  وقتی در تنهایی ات اس ام اس هایش را مرور میکنی

من میمیرم

من به یاد همه اس ام اس های فیلد شده !

به تعداد تمام پندینگ ها ...

میمیرم !

 

 

۱۴ فروردین  .... ۱:۱۶

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 17:54  توسط نوید ساجدی  | 

گربه ها

 

عشق را ساعت ۹ بود که بردم بیرون

توی یک کیسه ی مشکی ته کوچه

زیر آن تیرک برق دیلاق

پرت کردم آرام

...

گربه ها هم رفتند !
...

من که بر میگشتم

پله ها خیس شده بود انگار

فکر تو بود که از کیسه کمی هم به زمین ریخته بود !

...

کیسه را شب بردند !

من ماندم...

پله هایی که هنوز هم خیسند !

گربه هایی که همیشه هر شب

پله را میلیسند !

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 13:35  توسط نوید ساجدی  | 

به اين روزهاي پر اعتراف ! :

آيينه هم جرات ندارد ديگرانگار

اي كاش اينجا مردمانــش كوربودند !

------------------------------------------------------------------------

 

جذر و مد

 

لب به لبت دادم ونوشیدمت     تن به تنت دادم و پوشیدمت

تا به دهان تو دهان دوختم       «خام بدم پخته شدم سوختم»

داغی ِ جانت به تنم میکشید     چشم تو چشمان مرا مي چشيد

عطر نفس هات مرا مست كرد    لمس تو دستان مرا دست كرد !

غرق شدم در تو و موج  ِ تنت       محو در آن جذر و مد‌ ِ بودنت

....

ثانيه هاي من و تو راز  ِ ناز         كاش شود بار دگر تازه راز !

۲۸ بهمن  ۶:۱۸ بامداد

------------------------------------------------------------------------

محمدرضا شفیعی کدکنی در آستانه 70 سالگی و برای تدریس در دانشگاه پرینستون واقع در ایالت نیوجرسی، راهی ایالات متحده آمریکا شد.

شعري زيبا از او درباره حوادث اخير :

« پيش از شما / به سان شما / بیشمارها / با تار عنكبوت / نوشتند روی باد /

 كين دولت خجستهٔ جاويد زنده باد».

 زندگينامه و خبر كامل در

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 17:40  توسط نوید ساجدی  | 

 

آخرین عشق

زیر  ِ خط  ِ فقر  ِ عشق ...

در سراشیب ِ غم انگیز ِ خرافات و دروغ...

لابلای مردم  ِ شاکی از این شهر شلوغ ...

با وجود ِ نرخ  ِ پر رشد  ِ خیانت !

 در سکوت ناشی از افزایش ِ جرم و جنایت !

در جهان ِ مملو از تحقیر انسان !

پس کجایی آخرین عشق ؟

پس کجایی مرد ایمان !؟؟

 ...

 

از شهیدان شرمنده ام که مجبور به خود سانسوری شدم ! این تمام  ِ شعرم نبود !

 

از این پس تصمیم دارم در پایان هر پست نقدی نوشته شده توسط یکی از بزرگان اهل ادب را نیز بگذارم .

 ( ترانه و ترانه سُرا )  از اسفندیار منفرد زاده     ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 18:22  توسط نوید ساجدی  | 

این پست رو تقدیم میکنم به دوستی که خودش میدونه ...

لاک غلط گیر

 

لاک غلط گیر هم تورا از دفتر ذهن من پاک نمیکند ...

دلم نه که نخواهد ... نمیتواند ... نه! جسد خاطرات تو را خاک نمیکند. 

هر مسیر که رفتم هیچ نشد ...انگار ...

 نان و نمک عشق هم تو را عاشق سینه چاک نمیکند ...

حسابمان که پاک نشد هیچ ... میدانم !

گذشت ایام هم حسابمان پاک نمیکند !

دلم به سمت تو مایل است هنوز و هنوز ...

که ذره ای از ملامت مردم باک نمیکند...

همیشه حضور دوباره ات آرزوی من است ...

یعنی دلت اینبار صحبت بزن به چاک نمیکند ؟

این شعر خواندم ... تو نه گوش میدهی و نه هیچ...

ببین ! صحبت عشق است... نه کسی صحبت خاشاک نمیکند !

 

۲۷ آبان   ۰۰:۵۷

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:26  توسط نوید ساجدی  | 

 

حس ِ لیوان ِ ترک خورده که پر میشود از چایی ِ داغ ...

فهمیدی ؟
چه کشیدم آن شب ؟

...

 

۲ فروردین ۸۸

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:2  توسط نوید ساجدی  | 



دختر ِ همسایه...
 
خودش یک شعر است
 
غزل ...
 
بدنش قافیه ای هست همیشه تازه... 
و ردیفی شیرین دارد هر بیت تنش !
گام برداشتنش زیباییست
و نگاهش برمن ... وزن عجیبی دارد !
...
 
دختر همسایه یک شعر است !
 
و عجیب اینکه همه مردم این شهر انگار
شاعری میدانند !
 
گفتن جمله ی آخر سخت است...
 
همه ی مردم این شهرغزل میخوانند .
 
 
۲۱ آبان - ۲۳:۴۵
 
  
 
+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 1:59  توسط نوید ساجدی  | 

من مریضم دکتر

نسخه ی دردم مرگ !

این هم از دفترچه ...

بنویس بر هر برگ !

 

۱۵/۰۶/۸۷ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 18:17  توسط نوید ساجدی  | 

 مترسک ! 

 

 

 

روزهايم بي هدف !

چون ثٍانيه ها هر طرف افتاده :   من ...

... پردرد

 

از شکوهانه دروغ ِ« زندگي زيباست ! »

 

آري! ...

زندگي زيباست!! ...

 

صبح بيداري ِ تکراري ِ تلخي که هماننده ي يک خاطره ي میخواهم از آن بگریزم !

 

من ازین روز و شب تکراری بیزارم !

 

من مريضم شايد !

ميدانم !

من ازين زندگي پر مسموم بيمارم !

 

 

هر وقت ...

هر کجا ميروم  انگار سياهي ِ نگاهي پيداست !

...

که مرا مي کاود !

دوست ها ... دشمن ها...  !

 

همگي نقش مترسک دارند !

 

من کلاغي تنها ...

 

 اما !

 

من! تحرک دارم !

من ! پريدن بلدم !

من  زنده ام !

 

 

و آنها ...

به من فخر فروشند !

که نگهبان زميني خشکند !

...

که تعهد دارند نفس تنگ کنند !

 با کلاغ ِ تنها

 سر ِ ناچيز ِ زمين جنگ کنند !

 

مشکلي نيست ازين بابت !

اما صد حيف ... !

 

کاش ميدانستند

 يار من بال من است !

که مترسک تنهاست  !

در بند است !

 

اما ...

آسمان و همه ي پروازش مال من است !

 

 

25 فروردين 20:05

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 0:39  توسط نوید ساجدی  | 

نئشگی*

 

لای سیگار تو را پیچیدم !

لب به لب

من ... سیگار ...

که سرم سنگین شد !
...

خاکه هایت به زمین ریخت و من

لگدش میکردم !

آخرین کام !

تمام !

نئشگی ِ تو چه حالی دارد !

 

 

*نشئگی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 10:3  توسط نوید ساجدی  | 

 

این یه یادگاری کوچیک واسه دوستان خوبم

 

کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 3:18  توسط نوید ساجدی  |