به شهیدان این روزها !
آخرین عشق
زیر ِ خط ِ فقر ِ عشق ...
در سراشیب ِ غم انگیز ِ خرافات و دروغ...
لابلای مردم ِ شاکی از این شهر شلوغ ...
با وجود ِ نرخ ِ پر رشد ِ خیانت !
در سکوت ناشی از افزایش ِ جرم و جنایت !
در جهان ِ مملو از تحقیر انسان !
پس کجایی آخرین عشق ؟
پس کجایی مرد ایمان !؟؟
...
از شهیدان شرمنده ام که مجبور به خود سانسوری شدم ! این تمام ِ شعرم نبود !
این پست رو تقدیم میکنم به دوستی که خودش میدونه ... (توکیو هتل)
لاک غلط گیر
لاک غلط گیر هم تورا از دفتر ذهن من پاک نمیکند ...
دلم نه که نخواهد ... نمیتواند ... نه! جسد خاطرات تو را خاک نمیکند.
هر مسیر که رفتم هیچ نشد ...انگار ...
نان و نمک عشق هم تو را عاشق سینه چاک نمیکند ...
حسابمان که پاک نشد هیچ ... میدانم !
گذشت ایام هم حسابمان پاک نمیکند !
دلم به سمت تو مایل است هنوز و هنوز ...
که ذره ای از ملامت مردم باک نمیکند...
همیشه حضور دوباره ات آرزوی من است ...
یعنی دلت اینبار صحبت بزن به چاک نمیکند ؟
این شعر خواندم ... تو نه گوش میدهی و نه هیچ...
ببین ! صحبت عشق است... نه کسی صحبت خاشاک نمیکند !
۲۷ آبان ۰۰:۵۷
اونایی که منو میشناسن میدونن که کم پیش میاد شعرمو به کسی تقدیم کنم !
اما گاهی اشخاص خاصی لیاقتش رو دارن !
وبلاگ دیگرم هم منتظر شماست http://www.one4one.blogfa.com/
حس ِ لیوان ِ ترک خورده که پر میشود از چایی ِ داغ ...
فهمیدی ؟
چه کشیدم آن شب ؟
...
۲ فروردین ۸۸
من مریضم دکتر
نسخه ی دردم مرگ !
این هم از دفترچه ...
بنویس بر هر برگ !
۱۵/۰۶/۸۷
روزهايم بي هدف !
چون ثٍانيه ها هر طرف افتاده : من ...
... پردرد
از شکوهانه دروغ ِ« زندگي زيباست ! »
آري! ...
زندگي زيباست!! ...
صبح بيداري ِ تکراري ِ تلخي که هماننده ي يک خاطره ي میخواهم از آن بگریزم !
من ازین روز و شب تکراری بیزارم !
من مريضم شايد !
ميدانم !
من ازين زندگي پر مسموم بيمارم !
هر وقت ...
هر کجا ميروم انگار سياهي ِ نگاهي پيداست !
...
که مرا مي کاود !
دوست ها ... دشمن ها... !
همگي نقش مترسک دارند !
من کلاغي تنها ...
اما !
من! تحرک دارم !
من ! پريدن بلدم !
من زنده ام !
و آنها ...
به من فخر فروشند !
که نگهبان زميني خشکند !
...
که تعهد دارند نفس تنگ کنند !
سر ِ ناچيز ِ زمين جنگ کنند !
اما صد حيف ... !
کاش ميدانستند
که مترسک تنهاست !
در بند است !
اما ...
آسمان و همه ي پروازش مال من است !
25 فروردين 20:05
نئشگی*
لای سیگار تو را پیچیدم !
لب به لب
من ... سیگار ...
که سرم سنگین شد !
...
خاکه هایت به زمین ریخت و من
لگدش میکردم !
آخرین کام !
تمام !
نئشگی ِ تو چه حالی دارد !
*نشئگی
خط خطی
شب و تنهایی و ممتد ِ سکوت
...
روی دیوار قدیمی همه خاطره ها
خط خطی ِ تو
پر رنگ !
بی تردید !
سرد و سیاه !
پشتش ...
هرچه خوبی بود تو سوزاندی !
آرزو ها همه خاکستر شد !
چشمه ی مهر به قلبت خشکید !
چشم های من ِ تنها تر شد !
عاقبت ماند فقط :
من و دیوار ونگاهی که پر از حسرت توست !
حرف دیوار این بود :
کاش می شد با اشک
خط خطی ها را شست !
۵ آبان - ۲۲:۲۳
تلخی
صبح با یک لقمه
خاطرات تو و من
انگار
همه ی تلخی ِ چای ...
رویش کم شده است !
...
میدانی ؟
بعد از تو
مرض تلخی ِ خون دارم من !
همه چیزم تلخ است .
کودکی یک روز در گوشم گفت
مرض ِ تلخ ِ جنون دارم من !
...
که انگار مرا می بوسد !
نفسش بوی عجیبی دارد !
بوی یک مرده که در لای کفن میپوسد !
نه
بوی عطری ست که تو روز تولد به دو دستم دادی !
این هم هدیه ی من
خوب بخوان !
من همه آرزویم را باختم !
تو نبودی که شکستم دادی !
۲۴/۶/۸۶
۱:۱۲
باعث افتخار این حقیر است که به اطلاع برسانم !
مارها تشنه اند منتشر شد
نویسنده : امیرمحمد اعتمادی . ناشر : نشر آگه
توضیح نویسنده در معرفی رمان :
مارها از بدو آفرینش دو دسته بوده اند :
دسته ی اول مارهای خانگی ، جنگل نشین و معدودی از مارهای کوهستان که همواره دوست آدم بوده اند و رام ...
دسته ی دوم مارهای هرزه گرد ، بیابانی و صخره نشین و ...
دسته ی اول همزیست و یار آدمند ، اما دسته ی دوم کینه ورزند و از هر فرصتی سود می جویند که نیش بزنند و آدمی را هلاک کنند و وای از آن روزی که تشنه بمانند .تشنه مار...
سیوگ اما خانگی است . هم خانه ی " آینه " دخترکی که دچار بیماری لاعلاجی شده و ... مگر آنکه نوشدارو ...
سیوگ سر در چنبر به ملافه ی سفید می نگرد و ...
در یک سو خشم مارهای بیابانگرد وحشی است و مجازات ... و درسوی دیگر آینه و دلنشینی جست و خیزش در خانه که بهشت را پیش چشم می آورد ...
نه ، از خشم مارها چه باک ! عزم جزم می کند و... اما...
مارها تشنه اند عشق یک مار را به دختری به نام آینه روایت می کند .
فروش در کتاب فروشی های معتبر تهران و مراکز استانها .