نئشگی*
لای سیگار تو را پیچیدم !
لب به لب
من ... سیگار ...
که سرم سنگین شد !
...
خاکه هایت به زمین ریخت و من
لگدش میکردم !
آخرین کام !
تمام !
نئشگی ِ تو چه حالی دارد !
*نشئگی
خط خطی
شب و تنهایی و ممتد ِ سکوت
...
روی دیوار قدیمی همه خاطره ها
خط خطی ِ تو
پر رنگ !
بی تردید !
سرد و سیاه !
پشتش ...
هرچه خوبی بود تو سوزاندی !
آرزو ها همه خاکستر شد !
چشمه ی مهر به قلبت خشکید !
چشم های من ِ تنها تر شد !
عاقبت ماند فقط :
من و دیوار ونگاهی که پر از حسرت توست !
حرف دیوار این بود :
کاش می شد با اشک
خط خطی ها را شست !
۵ آبان - ۲۲:۲۳
تلخی
صبح با یک لقمه
خاطرات تو و من
انگار
همه ی تلخی ِ چای ...
رویش کم شده است !
...
میدانی ؟
بعد از تو
مرض تلخی ِ خون دارم من !
همه چیزم تلخ است .
کودکی یک روز در گوشم گفت
مرض ِ تلخ ِ جنون دارم من !
...
که انگار مرا می بوسد !
نفسش بوی عجیبی دارد !
بوی یک مرده که در لای کفن میپوسد !
نه
بوی عطری ست که تو روز تولد به دو دستم دادی !
این هم هدیه ی من
خوب بخوان !
من همه آرزویم را باختم !
تو نبودی که شکستم دادی !
۲۴/۶/۸۶
۱:۱۲
باعث افتخار این حقیر است که به اطلاع برسانم !
مارها تشنه اند منتشر شد
نویسنده : امیرمحمد اعتمادی . ناشر : نشر آگه
توضیح نویسنده در معرفی رمان :
مارها از بدو آفرینش دو دسته بوده اند :
دسته ی اول مارهای خانگی ، جنگل نشین و معدودی از مارهای کوهستان که همواره دوست آدم بوده اند و رام ...
دسته ی دوم مارهای هرزه گرد ، بیابانی و صخره نشین و ...
دسته ی اول همزیست و یار آدمند ، اما دسته ی دوم کینه ورزند و از هر فرصتی سود می جویند که نیش بزنند و آدمی را هلاک کنند و وای از آن روزی که تشنه بمانند .تشنه مار...
سیوگ اما خانگی است . هم خانه ی " آینه " دخترکی که دچار بیماری لاعلاجی شده و ... مگر آنکه نوشدارو ...
سیوگ سر در چنبر به ملافه ی سفید می نگرد و ...
در یک سو خشم مارهای بیابانگرد وحشی است و مجازات ... و درسوی دیگر آینه و دلنشینی جست و خیزش در خانه که بهشت را پیش چشم می آورد ...
نه ، از خشم مارها چه باک ! عزم جزم می کند و... اما...
مارها تشنه اند عشق یک مار را به دختری به نام آینه روایت می کند .
فروش در کتاب فروشی های معتبر تهران و مراکز استانها .
کودکی
بچه بودم انگار
در بازی
دوستی گم کردم !
...
چشم هایم بسته
می شمردم تا ده !
... او گم شد .
و از آن روز پی او هستم .
...
ده من ده ها شد !
و هنوز
آرزویم این است :
بگویم :
" دیدم !
کودکی ها سوک سوک ! "
۱۸ فروردین
و من اینجا ماندم
گیجم و گنگ
و سوالی که جوابش سخت است !
...
خوک می پرسد باز :
" پس چرا بین همه حیوانات من نجسم ؟ "
و من ِ شرمزده میگویم :
بر خودت سخت مگیر !
من کسانی دیدم ...
که تو در جانب ایشان پاکی .
روحش شاد!
سلام
خاطره مرد
صبح دفنش کردیم
غسل دادیم
کفن پیچیدیم
نمازی خواندیم
و به قول شاعر:
" باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز "
...
می دانی؟
خاطره قبل از فوت سالم بود !
جُک می گفت
می خندید !
یادم هست
دیشب از عاطفه صحبت میکرد
از نبودش می گفت
می لرزید
آخرین دغدغه اش عاطفه بود !
...
بگذریم حال دگر او مرده !
روحش شاد
۱۵ اسفند
خواب مردگی
از شاعرانگی بالش تا خواب آلودگی اش
با یاد تو بازی می کنم....
من هر شب چهل تکه دشنامم!
همخوابگانم را راضی میکنم !
مرا تو دوخته ای ...
روی خودم می افتم...
خواب مردگی ...
اگر باشد ..._ که نیست ... _
هر شب انگار نگاه ِ تو را دود میکنم ،
سرم سنگ می شود ،
همه جا بیرنگ میشود ،
جنگ می شود ...
انگار تخت دو متری ام تنگ می شود !
نه !
من شب ها باد میکنم ،
به لطف تان غمباد میکنم .
هم بستر مرگ می شوم .
تو را یاد میکنم !
_ او می خواهد از من _
من و مرگ و چهل تکه ای که تو دوخته ای ...
من و مرگ و خاطره ی تو ... که سوخته ای !
عشق بازی ِ مرگ ما
تا ...
تا ...
۵ دی ۰۰:۱۰
شیون
شیونت می شنوم من ...
هر روز ... هر شب !
داد تو داد دل خون من است ...
تو دگر داد نزن !
آتش کینه ی ما سرد شده ...
به کلامت تو دگر باد نزن !
مفهوم است ؟
ما تورا از دلمان قی کردیم ...
کینه را با شترش پی کردیم ...
آخرین نکته بگوییم و تمام ...
تو " شما " بودی در این دل ما !
ما شما را کشتیم !
لقبت " وی " کردیم !
۵ دی ... ۱۱:۵۱
شما...دیوار...
دیوار کشیدن را دوست دارید !
میدانم !
ای روزنه پرستان ِ ارتفاع ترس !
بچینید !
خشت خشت زنید از باکره ی مغزتان !
بمالید !
ملات حقه بمالید با ماله ی لبخند!
بچینید دیو دیواری تا ارتفاع جنون !
ای آرزو نشینان ِ خواب آلود !
رویا خواران ِ روز گریز !
ای حادثه پردازان ِ ثانیه دزد !
بچینید دیوارتان را!
بمالید ماله هایتان را !
14 آذر – 2 شب
کور سو...
سوی نوری میروم ...بی سو...
لرز لرزان...
چشمه ای خشکیده از سیرابی ِ بد مردمانی پست...
تشنگی آلود...بی خبر از آب !
****
سوی بی سویی که نور اندکی دارد !
همچو یک شعله که آن هر فندکی دارد !
لرز لرزان ...
نور می جویم ...
گریزانم ز تنهایی...
ولیکن کور می پویم...
که دیگر سایه خواهم کشت...
که من در نور می رویم !
ببین این تازه فریادم:
" من از این شب نمی ترسم "
" بگو من نور می جویم "
۱۶ مهر - ۰۰:۴۸