شقایق!
شب شد دل من گرفت ،چشمم تر شد
تنها بُدَم و دلم چه تنها تر شد!
از این غم وغصه با شقایق گفتم!
او آه کشید وناگهان پرپر شد!
اول اردیبهشت 85-10:20
تنها
روی قبرم بنویسید که او تنها مُرد
کوله بار غم خود نیز ازین دنیا بُرد.
از همه خواست سلامت مَنِشی
چوب این خواسته را نیز زهمدم ها خورد!
۱۵/۰۲/۸۵ ـ ۰۰:۱۷
هستی!
چه بگویم؟...تو زبانم بستی!
چه کنم؟...قلب مرا بشکستی!
آن همه شور و جوانی رفته...
سهم ما نیست شده از هستی!
۷خرداد-۰۱:۳۳ بامداد
آخرین غریبانه ام تقدیم به شما
غريبانه!
چه غريبانه شکستم امشب،
در پس ِ حسرت از خود گفتن!
چه غریبانه دلم بارانيست...
می شکستم اي کاش...
می شکستم همه ی عشق و نگاه و هدف و اِنگارم!
من نیَم جز اينها...
من همانم که زمانی میزيست!
می شکستم ای کاش...
در زماني که زمان با من بود،
در خزانی که خزان غم بود!
آه و افسوس به اين بازدم افسرده!
چه جهانيست کنون؟... دم مرده!
من صدای ملک الموت زحفظم اکنون!
من ندای عدم و فوت ز حفظم اکنون!
باد ِ بَد...
باد را بعد تو از بَر کردم!
چه غريبانه به خود مي پيچم!
چه غريبانه غريبم با خود!
خود ِ من گم شده است!
خود من جاری بود...
خود من عاری بود...
آری ... بود!
عاری از وسوسه و جنبش آدم تازي...
عاری از زمزمه ی لعبت ولعبت بازی...
.....و کنون تنهايم...
می شکستم اي کاش....
به زماني که زمان با من بود...
به خزانی که خزان غم بود!
می شکستم ايکاش!
12:41-25 فروردين 85