هر چه ماند دریاست...
مث سنگینی ِ سرد نفسم ... یاد تو غمگینانست...
سهمگین است نگاهت که به من می تازد...
و صدایت غصه ست...
...یاد الگوی جوانی هایم...
میگویم :
تو به اندازه ی یک پلک نماندی با من...
تو به اندازه ی یک مهر نخواندی راهم...
ریشخندم کردی...
که زمینم پی فکر تو به بایر بنشست...
که ضمیرم پی عشق تو به زائر بنشست...
زائر قلب یخی... یخ کرده...
...گاه می اندیشم ...من بودم...
سیلی از اشک شدم... من رودم...
که به دریای غم ِ سوختگان آب برم...
محض بیتابی ِ آن چشم به دردوختگان تاب برم...
ساحلم تا فرداست...
که صدای شَبَه مرگ به آن می خندد..
گاه ِ فردا مرگ است...
خاطرم میماند... که دگر رودی نیست...
که زمان دریاست...
ز چه رو گویی هست؟
هر چه ماند دریاست...
۴ تیر - ۰۰:۲۴
تقدیم به اونایی که توبارون احساس خیس ِ خیسَن!
چتر!
آسمان دل من باز گرفت...
رعد در خانه ی بغضم غرید...
ابر چشمم بارید...
بَه ...چه رگباریست امروز...
خیس باید شد به این احساس بارانی...
خیس باید مُرد...
اما !
دیدمت انگار...
در آن کوچه ی تاریک تنهایی...
چتر در دست...
خشک ِ خشک ِ خشک ِ خشکی...
باز هم ترسیدی خیس شوی...
میدانم...
باز هم ترسیدی!
۲۳ خرداد ـ ۹:۰۵ صبح