کور سو...
سوی نوری میروم ...بی سو...
لرز لرزان...
چشمه ای خشکیده از سیرابی ِ بد مردمانی پست...
تشنگی آلود...بی خبر از آب !
****
سوی بی سویی که نور اندکی دارد !
همچو یک شعله که آن هر فندکی دارد !
لرز لرزان ...
نور می جویم ...
گریزانم ز تنهایی...
ولیکن کور می پویم...
که دیگر سایه خواهم کشت...
که من در نور می رویم !
ببین این تازه فریادم:
" من از این شب نمی ترسم "
" بگو من نور می جویم "
۱۶ مهر - ۰۰:۴۸