گربه ها
عشق را ساعت ۹ بود که بردم بیرون
توی یک کیسه ی مشکی ته کوچه
زیر آن تیرک برق دیلاق
پرت کردم آرام
...
گربه ها هم رفتند !
...
من که بر میگشتم
پله ها خیس شده بود انگار
فکر تو بود که از کیسه کمی هم به زمین ریخته بود !
...
کیسه را شب بردند !
من ماندم...
پله هایی که هنوز هم خیسند !
گربه هایی که همیشه هر شب
پله را میلیسند !