تبليغاتX
کابین 371

گربه ها

 

عشق را ساعت ۹ بود که بردم بیرون

توی یک کیسه ی مشکی ته کوچه

زیر آن تیرک برق دیلاق

پرت کردم آرام

...

گربه ها هم رفتند !
...

من که بر میگشتم

پله ها خیس شده بود انگار

فکر تو بود که از کیسه کمی هم به زمین ریخته بود !

...

کیسه را شب بردند !

من ماندم...

پله هایی که هنوز هم خیسند !

گربه هایی که همیشه هر شب

پله را میلیسند !

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 13:35  توسط نوید ساجدی  |