تبليغاتX
کابین 371 - تلخی

 تلخی

 

صبح با یک لقمه

خاطرات تو و من

انگار

همه ی تلخی ِ چای ...

رویش کم شده است !

...

میدانی ؟

بعد از تو

مرض تلخی ِ خون دارم من !

همه چیزم تلخ است .

کودکی یک روز در گوشم گفت

مرض ِ تلخ ِ جنون دارم من !

...

که انگار مرا می بوسد !

نفسش بوی عجیبی دارد !

بوی یک مرده که در لای کفن میپوسد !

نه

بوی عطری ست  که تو روز تولد به دو دستم دادی !

این هم هدیه ی من

 خوب بخوان !

من همه آرزویم را باختم !

تو نبودی که شکستم دادی !

 

۲۴/۶/۸۶

۱:۱۲

 

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 11:24 توسط نوید ساجدی |