تبليغاتX
کابین 371 - مترسك

 مترسک ! 

 

 

 

روزهايم بي هدف !

چون ثٍانيه ها هر طرف افتاده :   من ...

... پردرد

 

از شکوهانه دروغ ِ« زندگي زيباست ! »

 

آري! ...

زندگي زيباست!! ...

 

صبح بيداري ِ تکراري ِ تلخي که هماننده ي يک خاطره ي میخواهم از آن بگریزم !

 

من ازین روز و شب تکراری بیزارم !

 

من مريضم شايد !

ميدانم !

من ازين زندگي پر مسموم بيمارم !

 

 

هر وقت ...

هر کجا ميروم  انگار سياهي ِ نگاهي پيداست !

...

که مرا مي کاود !

دوست ها ... دشمن ها...  !

 

همگي نقش مترسک دارند !

 

من کلاغي تنها ...

 

 اما !

 

من! تحرک دارم !

من ! پريدن بلدم !

من  زنده ام !

 

 

و آنها ...

به من فخر فروشند !

که نگهبان زميني خشکند !

...

که تعهد دارند نفس تنگ کنند !

 با کلاغ ِ تنها

 سر ِ ناچيز ِ زمين جنگ کنند !

 

مشکلي نيست ازين بابت !

اما صد حيف ... !

 

کاش ميدانستند

 يار من بال من است !

که مترسک تنهاست  !

در بند است !

 

اما ...

آسمان و همه ي پروازش مال من است !

 

 

25 فروردين 20:05

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 0:39  توسط نوید ساجدی  |