روزهايم بي هدف !
چون ثٍانيه ها هر طرف افتاده : من ...
... پردرد
از شکوهانه دروغ ِ« زندگي زيباست ! »
آري! ...
زندگي زيباست!! ...
صبح بيداري ِ تکراري ِ تلخي که هماننده ي يک خاطره ي میخواهم از آن بگریزم !
من ازین روز و شب تکراری بیزارم !
من مريضم شايد !
ميدانم !
من ازين زندگي پر مسموم بيمارم !
هر وقت ...
هر کجا ميروم انگار سياهي ِ نگاهي پيداست !
...
که مرا مي کاود !
دوست ها ... دشمن ها... !
همگي نقش مترسک دارند !
من کلاغي تنها ...
اما !
من! تحرک دارم !
من ! پريدن بلدم !
من زنده ام !
و آنها ...
به من فخر فروشند !
که نگهبان زميني خشکند !
...
که تعهد دارند نفس تنگ کنند !
سر ِ ناچيز ِ زمين جنگ کنند !
اما صد حيف ... !
کاش ميدانستند
که مترسک تنهاست !
در بند است !
اما ...
آسمان و همه ي پروازش مال من است !
25 فروردين 20:05